چیزی شبیه به سنگ شده ای!
_ نه چون کوه...آنگونه با صلابت _!
اما
آنقدر با لحن باران
صدایت می زنم،
تا در دلت
رخنه کنم...
هميشه دنبال آدم هايي بودم كه شكل من و روياهايم باشند
غافل از اينكه
"آدمها شكل خودشانند ".
آه
و میداد به جوجه هاش میخوردند
زمستان تمام شد و کلاغ مرد!
اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند:
آخی خوب شد مرد, راحت شدیم از این غذای تکراری!
این است واقعیت تلخ روزگار ما..!
آنی تو آن حکایت مرموز که عاشقانه تراز آن
روایتی نباشد در لحظه ای که کلام را درعزیمت تا قلم
نگاه تو تعمید میدهد.........
یه شاخه گل یاس نشسته روی طاقچه
تموم آرزوشه یه روز بره تو باغچه
نگاهشو به باغچه از صبح تا شب می دوزه
با دیدن غنچه ها دلش خیلی می سوزه
دلش میخواد یه روزی پا بذاره تو باغچه
بره کنار گلها دل بکنه ز طاقچه
میون گلهای باغ یه یاس زرد و دیده
بدجوری عاشق شده چشم و دلش تپیده
دلش میخواد کنار اون گل یاس بشینه
تولد بهار و تو چشم اون ببینه
اما خزون باغچه رسید و رفت گل یاس
دوباره باز تنها شد یه عاشق پر احساس



