تبليغاتX
قطره‌ی باران

قطره‌ی باران

مناجات
به وقت مناجات،در هنگامه ی دعا و لحظه ی خوب نیایش

همواره این جمله از ذهنم عبور میکند:(ادعونی استجب دعا)

به خواستن می اندیشم و به آرزوها.خواسته ها چه بسیارند

و من،چه واله و حیران در خود فرو رفته ام.دچار تردید می شوم

بهترین آرزو چیست؟کدام را باید بخوانم؟اصلا"چه جیزی به صلاحم

خواهد بود؟...

آنگاه نامش را بر زبانم جاری می کنم.به عظمت و شکوه آفرینش

و هستی می اندیشم.قلبم سرشار از آرامشی وصف ناپذیر می شود

گویی با آن یگانه ی بی همتایکی شدم،رها و سبکبال از هر اندوهی

با آنکه ذره ای بیش نیستم در برابر جهان آفرینش و لطف بیکران

پروردگار.سرانجام با قلبی پر امید می گویم:خدای من!تو از هر چیز

آگاهی و من برای همه چیز تو را سپاس می گویم.لحظه هایم را از

نور و آگاهیت سرشار ساز و همواره مراقبم باش.

+نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت17:39توسط تکتم |
دراندوه قلب شکسته به اشک نشستم
در کوچه های یادی دور با طلسمی به رنگ پاییز از مقابل های هوی

وحشی چشمانی که در اندوه قلبشان به اشک نشسته اند عبور میکنم

همیشه در پاییز اتفاق افتادهمیشه باران باریده است .کلاغی آمده سکوت

آمده .تو آمدی و رفتی و من هنوز خسته و منتظر هنوز همدم راکد.همدم راکد خاطراتم

چرا شاهدی غیر باران نیست؟من به دنبال فصلی دیگری هستم.فصلی پر از عطر

برگ و آفتاب .نور ..نسیم و رویا.همیشه در پاییز اتفاق افتاده.در فصلی که دریا غزل های

عاشقانه اش را به پایان برده وآسمان چشمان کبودش را بر مسیر پرواز پرستوهای

مهاجر دوخته وصدای عجیب راز پرتقال هادر گوش برگ های زرد تب زده زمزمه کرده

بی گمان ستاره ها هنوز آن موج درخشنده ی احساس هایمان را به خاطر دارند

واطلسی ها به حرمت دست هایی که عاشقانه برای هم میمردند بر شاخه ی حیات

مانده اند.و من با بهتی از یک خاطره که به سادگی درون یک سیب جا خوش کرده بود

برای تو مینویسم.سیب وپرتقال وخاطره ای که به ناگه در زوزه ی بادی سهمگین گم میشود

ما وهمان وردهای افسونگرسبز و حسی که معنای خطوط را از هم پاشید در کنج خیال های

رنگین یک فصل به درون قلبم سفر میکند و تو !تو همان زیبای همیشه در سیطره ی جهانی

خاموش که از پشت حصار برگ های زرد به تو لبخند میزند هنوز به آواز های روح نواز چشمانی

زیبا گوش سپرده ای همانجا که درخت ملموس ترین نوازشش را به نثار آخرین گنجشک

بجامانده از تابستان میکند.در خطوط صعودی رنگ های گرم که روبه انحطاط قلبی شکسته دارند.

آه..من چه میگویم از پاییز .چه می دانم از پاییز جز لبخندی زیبا که تو بر گنجشکی زدی و او پرید.

گنجشک پرید و من به تعبیر لبخندت خیره شدم .هنوز خیره ام به کاغذهایی که سپید و گنگ

در پشت پنجره ای بسته جا گذاشتم... 

+نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت10:50توسط تکتم |
پاییز
غم انگیزترین پاییز اینجاست در نگاه من در حرف های ناگفته و تلنبار شده

در سکوت سنگین شب در امتداد سخت ترین قدم ها در خرد شدن غرور

برگی زیر پا در سرخی رخسار و ابهام نقش بسته در چشمانم در شکسته

شدن ساقه گلی در نگاه شیطنت بار کودکی ها در کدامین مکان به بار خواهد

نشست لمس پاییزی ترین فصل سال؟

حسرت....

گذر کوچه پس کوچه های تردید نگاهم را در پاییزی ترین فصل سکوت رقم زد.

+نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت9:58توسط تکتم |
آه
دلم گرفته.......

دستانم خالیست............

+نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت19:7توسط تکتم |
زندگی
زندگی را دوست دارم

به اندازه ی تمام تنهای ام

شادی را دوست دارم

به اندازه ی رویاهای کودکانه ام

اما..مهربانی را دوست دارم

به اندازه ی تو که تمام دنیای منی

+نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت18:18توسط تکتم |
...
پنجره ی خانه ام به روی تو و عشق باز است و با اولین تلنگر خواب من میشکند

و تو فرشته ی ناشناس من که با شور و شوق کودکانه به خانه ی قلبم پا میگذاری

ومن همانم سیب سرخم که از درخت چیده میشوم تا همیشه در مأمن دلت آرام

گیرد پس از آن قلبی بی تپش دارم و یک دنیا احساس فراموش نشدنی یادت نرود

در انجماد کسالت حروف نام تو به من جان تازه می بخشد

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت11:28توسط تکتم |
من و تو
من و تو می مانیم در حصار شعری که شاعری جرات فریاد نداشت.

درسمت عاشقانه ای .در تمامی حواس هوش یک جمله...

در متن التهاب فریادی که جرات اعتراض نداشت.

من و تو می مانیم !تا...شعور شاعرانهُ شعری شکوفایی

شب نشین باشد وتو ...تو که بغض همراز شعرت به خاک 

می غلطد و اندوه سوز ساز نالهُ توست در کدامین لحظه ی شعرم

نبودی... 

ومن از واژه های بیگانه ای به نام تو ...دل می بستم .تو بودی اما

هنوز نیامده بودی که باشی و بیت آخر شعرم بمانی؟!

+نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت11:51توسط تکتم |